تبليغاتX
دانشجو

دانشجو
طنز،علمی،سیاسی،.... 
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:فکر می کنی ،تو میتوانی مرا بزنی یا من تو را؟
پسر جواب داد:من میزنم
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید
پدر با ناراحتی از کنار پسر رد شد
بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد تا شاید جوابی بهتر بشنود.
پسرم من میزنم یا تو؟
این بار پسر جواب داد شما میزنی.
پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟
پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست
از شانه ام کشیدی توانم را با خود بردی . . .
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 20:25 ] [ غلامحسین ایمانی ]
از تصادف جان سالم بدر برده بود و در همه جا ميگفت جانش را مديون ماشين مدل بالايش است!!!!!
اما...
خداوند همچنان مي شنيد و لبخند ميزد!!!!!!!
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 20:19 ] [ غلامحسین ایمانی ]
اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است.

بیل گیتس
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 20:18 ] [ غلامحسین ایمانی ]
تو ایران همه پروژه ها نیمه تموم مونده به جز یکی. آسفالت کردن دهن ملت..!

یارو اومده کامنت گذاشته "استفاده از فیلتر شکن حرام است" شماها همه دارین گناه میکنید...! یکی نیست بگه، مرتیکه خودت با قند شکن اومدی تو فیس بوک؟

رفتم از عابربانک پول بگیریم میگه : وجه نقد موجود نیست. بعد مینویسه درخواست دیگری دارید؟!... آره 4 تا جوک بگو بخندیم!!!!!!!!!!!

بچه ها توي کلاس داشتند سر و صدا مي کردند که ناظم مياد تو با عصبانيت مي گه : اينجا طويله است؟ يکي از بچه ها مي گه : نه آقا اشتباهي اومديد!

وزارت خارجه ايران ضمن مخالفت با سفارت مجازي آمريكا گفت: اصولا ما به جايي سفارت ميگوييم كه بتوانيم از ديوارش بالا برويم!
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 20:15 ] [ غلامحسین ایمانی ]
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند “خدایا شکر”
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 20:13 ] [ غلامحسین ایمانی ]
سهراب سپهری: دوست را زیر باران باید برد. عشق را زیر باران باید جست

ترانه امروزی: دوست دختر من نازه، قلبش پر احساسه، عاشقش شدم تازه

بچه ژیگولای امروزی: دوستت دارم کثافت! لعنت به اون قیافت

خدا از این به بعد رو به خیر کنه ...
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 20:11 ] [ غلامحسین ایمانی ]
عارفی میگفت : قیمتت رو " نیت و عملت " مشخص میکنه؛

کربنی که بتونه سیاه کنه و بسوزونه، ذغال،

و کربنی که نور رو بتابونه و بدرخشه، الماسه ؛

بله قیمت گذاری آدمها بر روی خودشون و به دست خودشونه ...
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 21:38 ] [ غلامحسین ایمانی ]
گاندی رهبر فقید هندوستان با قطار در حال مسافرت بود . . .
به علت بی توجهی،یک لنگه از کفشهای نو او،که به تازگی خریده بود از پنجره ی
قطار بیرون افتاد.
گاندی بلافاصله لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت.
مسافران دیگر با تعجب به او نگاه کردند و علت این کارش را پرسیدند.
او با لبخندی رضایت بخش گفت:"یک لنگه کفش نو برای من بی مصرف است،
ولی اگر کسی یک جفت کفش نو پیدا کند مطمئنا خیلی خوشحال خواهد شد"
خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی آنکه خود داشته باشیم،
دیگران را از آن برخوردار کنیم.
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 21:30 ] [ غلامحسین ایمانی ]
زندگی یک معما نیست ، یک راز است. می توان پاسخی برای معما یافت اما راز به گونه ای است که هرگزنمی توان پاسخی برای آن یافت. . .
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 21:28 ] [ غلامحسین ایمانی ]
آدم هـا می آینـد
زنـدگی می کننـد
می میـرنـد و می رونـد

امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو
آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه

آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد

و نبـودنـش در بـودن تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود

کـه تـــو می میـری

در حالـی کـه زنــده ای ...

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 21:25 ] [ غلامحسین ایمانی ]
مادر تابلوی آفریدگار است . تار و پود روح مادر را از مهربانی بافته اند.عشق مادر هدیه بزرگ خدا به انسان. پس قدر این هدیه بزرگو ار را بدانیم .
به تمام مادران ،مخصوصا مادران سرزمینم این روزرا تبریک میگویم .
مادر عزیزم از تو به خاطر عشق پاکت سپاسگزارم...مادر روزت مبارک،با سپا س بیکران
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 21:5 ] [ غلامحسین ایمانی ]
آدمــیزاد ...
غرورش را خیلی دوست دارد،
اگر داشته باشد،
آن را از او نگیرید
حتی به امانت نبرید
ضربه ای هم نزنیدش،
چه رسد به شکستن یا له کردن!
آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست
می دارد؛
حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر
دوسـتت دارد!

این را بفهــم آدمیــــزاد
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:19 ] [ غلامحسین ایمانی ]
سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدنش پول میگیرد.
احمد شاملو
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:17 ] [ غلامحسین ایمانی ]
وقتی كسی را دوست داری
باید زیباییهایش را بیرون بكشی
و تلخی هایش را صبر كنی
هیچكس كامل نیست !!!
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:16 ] [ غلامحسین ایمانی ]
 قدر پنج چيز را قبل ازپنج چيز بدان:

جوانی را قبل از پيری

بی نيازی را قبل از فقر

سلامتی را قبل از بيماری

فراغت را قبل از سرگرم شدن

زندگی را قبل از مرگ !!!

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:16 ] [ غلامحسین ایمانی ]
تفنگ های پر برای شلیک به مغز های پر ساخته شده اند.
و مغز های خالی برای پر کردن این تفنگ ها.از کسی که کتابخانه دارد و کتاب های زیادی می خواند نباید هراسید.
باید از کسی ترسید که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می داند و هرگز آن را نخوانده است.
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:15 ] [ غلامحسین ایمانی ]
دل خوش نباش از این که
هر روز با یکی هستی
این که هر کسی می تواند با تو بودن را تجربه کند
نشان از بی لیاقت بودن توست ، نه چیز دیگر !!!
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:14 ] [ غلامحسین ایمانی ]
مردانـــــ

در صید عشقــــ

به وسعت نامتناهی نامردند

گداییــــ عشقــــ میــــ کنند

تا وقتیــــــ

مطمئن به تسخیر قلب زن نشده اند

اما همینــــ که مطمئنـــ شدند

مردانگیـــــ را

در کمال نامردیــــــ

به جایــــ میــــ آورند ! ! !
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:45 ] [ غلامحسین ایمانی ]
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد اما هر وقت تنم به

جماعت نادان خورد گفتند: "مگه کوری؟
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:44 ] [ غلامحسین ایمانی ]
وزي مردي كور روي پله‌هاي ساختماني نشسته و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: « من كور هستم لطفا كمك كنيد ». روزنامه نگارخلاقي از كنار او مي گذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سكه در داخل كلاه بود. او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است. مرد كور از صداي قدمهاي خبرنگار او را شناخت و خواست اگر او همان كسي است كه آن تابلو را نوشته بگويد،كه بر روي آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:



امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:42 ] [ غلامحسین ایمانی ]
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد.

"آری گاهی زندگی به همین تلخیست..."

"آری گاهی نباید زود قضاوت کرد..."

"آری..."


[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:39 ] [ غلامحسین ایمانی ]
کودکان اعتماد می کنند ،

زیرا هرگز شاهد خیانت نبوده اند .

معجزه آنگاه رخ می دهد که

این اعتماد را در نگاه پیری فرزانه ببینیم
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:36 ] [ غلامحسین ایمانی ]
زندگی انسان دو قسمت است :

قسمت اول در انتظار قسمت دوم

قسمت دوم در حسرت قسمت اول

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:35 ] [ غلامحسین ایمانی ]
چندگاهیست وقتی می گویم:

«اللهم کل لولیک الحجة بن الحسن»

با آمدن نام دلربایت دلم نمی لرزد.



چندگاهیست وقتی می گویم:

«صلواتک علیه و علی آبائه»

به یاد مصیبتهای اهل بیتت اشک ماتم نمی ریزم.



چندگاهیست وقتی می گویم:

«فی هذه الساعة»

دگر به این نمی اندیشم که در این ساعت کجا منزل گرفته ای.



چندگاهیست وقتی می گویم:

«و فی کل الساعة»

دلم نمی سوزد که همه ساعاتم از آن تو نیست.



چندگاهیست وقتی می گویم:

«ولیا و حافظا»

احساس نمی کنم که سرپرستم،

امامم کنار من ایستاده

و قطره های اشکم را به نظاره نشسته است.



چندگاهیست وقتی می گویم:

«و قائدا و ناصرا»

به یاد پیروزی لشکرت،

در میان گریه لبخند بر لبم نقش نمی زند.



چندگاهیست وقتی می گویم:

«و دلیلا و عینا»

یقین ندارم که تو راهنما و نگهبان منی.



چندگاهیست وقتی می گویم:

«حتی تسکنه أرضک طوعا»

یقین ندارم که روز حکومت تو بر زمین،

من هم شاهد مدینه فاضله ات باشم.



چندگاهیست وقتی می گویم:

«و تمتعه فیها طویلا»

به حال آنانی که در زمان دراز حکومت شیرین تو

طعم عدالت را می چشند غبطه نمی خورم.




اما چندگاهیست دعای فرج را چند بار می خوانم

تا هم با آمدن نامت دلم بلرزد،

هم اشکم بریزد، هم در جست و جویت باشم،

هم سرپرستم باشی، هم به حال مردمان عصر ظهور غبطه بخورم

و

هم احساس کنم خدا در نزدیکی من است

و تو ذخیرۀ خدایی که همیشه با منی...

اللهم عجل لولیک الفرج
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:33 ] [ غلامحسین ایمانی ]
بعضی اوقات ما زمان زیادی را با فکر کردن به کسی که حتی لحظه ای به ما فکر نمی کند هدر می دهیم .
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:8 ] [ غلامحسین ایمانی ]
کاش باور کنیم که زیبایی به " برهنگی " نیست ... آپلودسنتر آپ98
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:53 ] [ غلامحسین ایمانی ]
خدایا ... من آن نیستم که همه می پندارند.

تنها تو آگاهی و من که به راستی درون من چیست .

خدایا تو مرا نزد همگان خوب و شایسته جلوه دادی و من بهتر از هر کس

می دانم که شایسته آن نامهای نیکو نبودم ...

اما با دریای لطف تو چه می توان کرد ؟ پروردگارم ...


چگونه می توانم در برابر عظمت تو فریاد برارم و تقاضای ذلت کنم ..

و به همگان بگویم که من آن نیستم که مرا می خوانید ...

اما آنگاه که تو مرا اینگونه می خواهی ناچیز ترین سپاسم در برابر تو

سکوت من است .

پروردگارم . تو را می خوانم

آن زمان که دیگر پاسخی نمی شنوم ...و با تو می مانم آن زمان که دیگری نمانده.

یاری ام کن تا آن زمان که پاسخ هم می شنوم باز تنها تو را بخوانم و در آن هنگام که دیگران با من می مانند من با تو بمانم

... زیرا تو مرا کفایت می کنی...

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:39 ] [ غلامحسین ایمانی ]
تو هم می دانی چقدر از ثانیه های عمر کوتاهی که بلند به
نظر می آید گذشته است؟ و ما هنوز هم یاد نگرفته ایم که باید به زندگی
مانند یک جاده نگریست! جاده ای که در آن صحنه هایی را خواهی دید، با کسانی
آشنا خواهی شد، و مشکلاتی را تجربه خواهی کرد که یا دلت را می آزارند و یا
تو به وجودشان عشق خواهی ورزید، و دوستشان خواهی داشت. اما این را هم بدان
که ویژگی جاده این است که همیشه به میل تو پیش نخواهد رفت. به میل ما انسان
ها! نمی دانم...

نمی دانم چه زمان یاد خواهم گرفت که در این مسیر نه
به کسی دل ببندم که روزی شاهد جدایی اش از خویش باشم و نه از کسی آزرده
خاطر شوم که روزی پشیمان بد رفتاری های گذشته ام نشوم. کاش می شد روزی
هشیار شوم و بدانم که این جاده فقط محل گذر است و نه توقف. می خواهم همیشه
این جمله را به یاد بسپارم که "چون می گذرد غمی نیست!"

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:14 ] [ غلامحسین ایمانی ]
 تنهای تنها تو این زمین خاکی میون مردمانی که از پیش در موردت قضاوت میکنن بدون اینکه بتونی از خودت دفاع کنی

چه سخته تو جمع بودن ولی گوشه ای تنها نشستن..به چشم دیگران کوه بودن اما اهسته تو خودت شکستن...آی آدما؟با شمام؟من همینم..میفهمین؟

تنهای تنها بی هیچ همسفری با پایی خسته و با یک دنیا خیال خام پیمودن ....و این منم که تو حسرت به پایان رسیدن زنده ام...همین  

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:45 ] [ غلامحسین ایمانی ]
چه حرف بی ربطیست که

مـ ـــ ـرد گریه نمی کند...
گــاهی آنـقدر بغـــــــض داری


که فقط باید مــــرد باشی تا بتوانی گـــریه کنی !
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:33 ] [ غلامحسین ایمانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دیکتاتوری و ازادی از انجا ناشی نمی شود که یک مکتب خود را حق میشمارد یا ناحق...

بلکه از اینجا ناشی میشودکه ایاحق انتخابرا برای دیگران قائل است یا قائل نیست!!

دکتر شریعتی
موضوعات وب
امکانات وب

فروش بک لینک طراحی سایت